جامی › شمارهٔ ۲۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند / بنده نفس خودی دعوی آزادی چند
پیش دانا چه بود ملک همه دنیا هیچ / لاف دانش چه زنی ای که به هیچی خرسند
رشته سعی قوی کن که رسیدن نتوان / به سر کنگر مقصود چو بگسست کمند
عالمی را ز تو پند است که در بند خودی / تا به کی بهر خلاص دگران گویی پند
لب به هر طعمه میالای که دندان شکند / بر سر خوان فرومایه ز پالوده قند
سنگ آزار مزن بر دل ارباب صفا / کامد آسان شکن این شیشه و مشکل پیوند
تا پسندیده فتد طور تو جامی همه را / هر چه خود را نپسندی دگری را مپسند