جامی › شمارهٔ ۲۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود / وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان / کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود
جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز / تاری اندر شکن زلف تو انگار نبود
همه کس کشته خود می درود بخت نگر / که دلم مهر و وفا کشت و غم و درد درود
هستم از مردمک دیده خود غرقه به خون / که چرا دوش در آغوش خیال تو غنود
رود نیلی ست روان سوی تو ای مصر جمال / چشم گریان که شد از سنگ جفای تو کبود
بس که جامی پی پابوس تو هر سوی دوید / پای او سود ولبی بر کف پای تو نسود