جامی › شمارهٔ ۲۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین کان ترک عاشق کش به حسن خویش می نازد / سزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد
به راهش خاکم ای دیده بزن بر آتشم آبی / که ترسم توسنش را ز آتش دل نعل بگدازد
عجب تند است رخش او که گردش درنمی یابد / دلم هر چند از پی مرکب اندیشه می تازد
همه خوبان به چوگان باختن یارب چرا هرگز / نمی آید برون ماه من و چوگان نمی بازد
ز جام نیستی ریز ای اجل یک جرعه در کامم / که بیماران هجران را جز این شربت نمی سازد
ره و رفتار اگر این ست و لطف قد و بالا این / نشاید سرو را دیگر که در بستان سرافرازد
کیم من جامیا کو آشکارم پیش خود خواند / نهانی یک نظر ای کاشکی سوی من اندازد