جامی › شمارهٔ ۲۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیش تو جا نمی توانم کرد / وز تو خو وا نمی توانم کرد
می توانم ز خویش قطع امید / وز تو قطعا نمی توانم کرد
بی تو گفتم که صبر پیشه کنم / گفتم اما نمی توانم کرد
خود کرم کن به بوسه موعود / که تقاضا نمی توانم کرد
سوختم ز آتش نهان و هنوز / آشکارا نمی توانم کرد
سرو خواندم قد تو را وز شوم / سر به بالا نمی توانم کرد
جامی از من شکیب و صبر مجوی / که من اینها نمی توانم کرد