جامی › شمارهٔ ۲۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکرد / کردیم ناله در دل سختش اثر نکرد
خاک رهش شدیم که بوسیم پای او / از سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد
ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زر / چون هرگز التفات بدین سیم و زر نکرد
تا در رخش نظر نکنم هرگزم ندید / جایی که روی خویش به سوی دگر نکرد
بر خاک ره نشان کف پای نازکش / روشندلی ندید که کحل بصر نکرد
می خواست تن که همره جان از پیش رود / جان خود چنان برفت که تن را خبر نکرد
شد خاک بر درش سر جامی ولی هنوز / سودای پای بوس وی از سر بدر نکرد