جامی › شمارهٔ ۳۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید / به همراهی او صد کاروان جان برون آید
ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش / که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل / نشاید کاروانی را که در باران برون آید
چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد / مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید
ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن / خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید
من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم / ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید
نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی / برای آن بود کز وی همین افغان برون آید