جامی › شمارهٔ ۳۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به چنگ غم دلم از ناله تنگ می آید / که تار زلف تو دیرم به چنگ می آید
به بوی آشتیت جان همی دهم هر چند / کز آشتی توام بوی جنگ می آید
به بحر عشق تو شستم ز کام دست امید / چو گام سعی به کام نهنگ می آید
ترشحی ست ز خون دل آب دیده ما / که با خیال لبت سرخ رنگ می آید
نمی برند ز ما بر بساط قرب تو نام / بلی تو شاهی و از مات ننگ می آید
شدم ز سنگ ملامت به زیر خاک و هنوز / به خاکم از کف احباب سنگ می آید
برآمده ست پر از خون دل چنان جامی / که غنچه وار بر او جامه تنگ می آید