جامی › شمارهٔ ۳۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون برید از تن رگ جان آه دل آهسته شد / چنگ افتاد از نوا چون تار ازو بگسسته شد
بی رخ جانان تماشای جهان لطفی نداشت / آبروی این کهن باغ آن گل نورسته شد
بس که چشمم ریخت در هجر رخت باران شوق / عاقبت از لوح دل نقش صبوری شسته شد
شد فگار از رشک حسد را دل و جان کز چه رو / زخم تیغت مرهم ریش من دلخسته شد
گه گهی دل جانب محراب ها می داشت میل / تا نمودی آن دو ابرو میل دل پیوسته شد
تا ز جعد مشکبو پیش دو رخ بستی نقاب / بر رخ جامی در اقبال و دولت بسته شد