جامی › شمارهٔ ۳۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به عزم گشت چو آن نازنین سوار شود / هزار خسته دلش خاک رهگذار شود
پی شکار چو راند برون رود آهو / به پیش راه وی از دور تا شکار شود
چنان به فکر رخش نازک است خاطر من / که یاد غمزه آن چون کنم فگار شود
رسید جان به لب و دم نمی توانم زد / که سر عشق همی ترسم آشکار شود
به خاک پات کزین آستان نخواهم رفت / اگر چه قالب فرسوده ام غبار شود
به یاد روی تو هرگه به گلستان گذرم / ز گریه دیده من ابر نوبهار شود
ز جام شوق تو باشد مدام جامی مست / مباد آنکه ازین باده هوشیار شود