جامی › شمارهٔ ۳۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دردا که عشق یار به دیوانگی کشید / خط جنون به دفتر فرزانگی کشید
ایزد چو شمع حسن وی افروخت در ازل / بر ما رقم به منصب پروانگی کشید
ای من غلام همت آن رند پاکباز / کو درد و داغ عشق به مردانگی کشید
ننهند جز به خاطر ویرانه گنج عشق / معمور خاطری که به ویرانگی کشید
جا کن درون پاک ضمیری که عاقبت / زین شیوه کار قطره به دردانگی کشید
هر کس به کوی عاشقی از خان و مان گذشت / با او حبیب رخت به هم خانگی کشید
جامی در آشنایی و یاری نمود سعی / چندان که طبع دوست به بیگانگی کشید