جامی › شمارهٔ ۳۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماه من تا کمر از موی میان نگشاید / بیدلان را گره از رشته جان نگشاید
چون بنفشه ز قفا باد زبان سوسن را / گر به آزادی آن سرو زبان نگشاید
گر ببیند صدف آن حقه در گر چه فتد / جای قطره گهر از ابر دهان نگشاید
آن دو لب هست دو کان شکر ار شهد فروش / بیند آن را دگر از شرم دکان نگشاید
در گلو گریه گره گشت بسوزد دل اگر / تیغ آن شوخ ره آه و فغان نگشاید
تا اشارت نکند ابروی او چرخ فلک / بر دلم تیر بلایی ز کمان نگشاید
پیش افسرده دلان عرض سخن جامی چند / دفتر خویش گل ایام خزان نگشاید