جامی › شمارهٔ ۳۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بماند / دود زود از خانه بیرون رفت لیک آتش بماند
ناخوشیها دید مجنون از غم لیلی ولی / بهر ارباب دل از وی داستانی خوش بماند
مست می راندی میان شهر دی ابرش سوار / بس عزیزان را که سر زیر سم ابرش بماند
کرده بودی وعده تیری وه کزین بخت دژم / آنچه بایستی مرا در دل در آن ترکش بماند
در لطافت سرو بگذشت از سرافرازان باغ / لیک در رفتار خوش زان قامت دلکش بماند
پاک شد لوح دل از هر نقش لیکن همچنان / ذوق یار ساده و جام می بیغش بماند
داشت جامی دین و دنیا زهد و تقوی صبر و هوش / دولت عشق تو باقی باد کز هر شش بماند