جامی › شمارهٔ ۳۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا ز مایه سودا امید سود نماند / که یار با من شیدا چنان که بود نماند
چو بافت عشق لباس از پلاس ادبارم / چه غم کز اطلس اقبال تار و پود نماند
صدای تیغ تو آمد به بزم زنده دلان / کدام سر که در او ذوق این سرود نماند
مرید عشق تو ننهاد پا به منبر وعظ / چو شیخ شهر درین پایه فرود نماند
نشان مجو ز دل آتشینم آه نگر / کز آتشی که تو دیدی به غیر دود نماند
ازان زمان که مرا قبله طاق ابروی توست / به قبله دگرم طاقت سجود نماند
چنان به چشم عزیز تو خوار شد جامی / که هیچ غصه ازو در دل حسود نماند