جامی › شمارهٔ ۳۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد / که می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد
چو اندوه دل محزون من تسکین نمی یابد / چه حاصل زانکه چون من دیگری را دل حزین گردد
سواد دیده را مردم تو بودی کی بود یارب / که این ویرانه یک بار دگر مردم نشین گردد
پس از عمری دمی خوش گر برآید از دلم بی تو / به لب ناآمده در سینه آه آتشین گردد
ازان شیرین زبان هر شب جدا تا روز می سوزم / چو آن مومی که محروم از وصال انگبین گردد
به قد هر که برد تیغ هجران خلعت دردی / سرشک لعل من آن را طراز آستین گردد
ازان گم گشته در زیر زمین جامی کجا یابد / نشان گر فی المثل گرد همه روی زمین گردد