جامی › شمارهٔ ۳۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه پیکی که از ما پیامش برد / نه بادی که روزی سلامش برد
مرا طاقت دیدن او کجاست / که بی خود شوم هر که نامش برد
چو آن مه کند جلوه از طرف بام / فلک رشک بر طرف بامش برد
مرا سوی سرو سهی چون صبا / هوای قد خوش خرامش برد
بود سرمه دیده آن خاک راه / که مردم به صد اهتمامش برد
چه نیکوست بودن گرفتار او / خوش آن مرغ کو ره به دامش برد
به میخانه جامی به خود چون رود / مگر همت شیخ جامش برد