جامی › شمارهٔ ۳۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار کز ساعد آستین بر زد / بهر تاراج عقل و دین برزد
دست مهرش گرفت جیب دلم / گر چه دامن به قصد کین بر زد
داغ سودا نهاد بر دل گل / تا به رخ خال عنبرین بر زد
رخنه در قبله نیازم کرد / تا به ابروی ناز چین بر زد
نیست آن خط که خاتم جم را / مور مشکین سر از نگین بر زد
سوخت عالم چو شعله آهم / علم از جان آتشین بر زد
نیست بر خاک جامی این لاله / داغ او شعله از زمین بر زد