جامی › شمارهٔ ۴۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیند / کجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند
جفای تو همه با خویش خواهد عاشق بی دل / نمی خواهد که فردا دست کس در دامنت بیند
نبیند سر حسنت را کسی زینسان که من بینم / مگر چون مردم چشم من از چشم منت بیند
نیارد گشت گرد شمع رویت دل چو پروانه / ز بس پروانه جان عاشقان پیرامنت بیند
گر آهو شیوه چشم تو بیند از خدا خواهد / که خود را کشته پیش غمزه صید افکنت بیند
نیاید آشکارا خنده بر لب غنچه را دیگر / اگر دزدیده زیر لب تبسم کردنت بیند
به پای روزنت جامی چه آید بهر نظاره / چو نبود زهره آتش که سوی روزنت بیند