جامی › شمارهٔ ۴۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وقت گل زانگونه کز گل سبزه تر می دمد / کشته آن غمزه را از خاک نشتر می دمد
می زند تیغ قدت در باغ با سرو سهی / بید را زان رو به جای برگ خنجر می دمد
کس نیابد بوی راحت از دل محنت کشم / آری آن ریحان ازین ویرانه کمتر می دمد
مردم چشمم خیال خواب چون بندد دگر / کز خیال آن مژه خارش ز بستر می دمد
کی شود پاک از گیاه غم مرا کشت امید / کش ز یکجا می کنم صد جای دیگر می دمد
از فسون خوان شد فزون سوز من آن دمها که او / بر دل من می دمد گویی در اخگر می دمد
زنده شو جامی که جانبازان تیغ هجر را / از فروغ روی جانان صبح محشر می دمد