جامی › شمارهٔ ۴۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکد / لاله ها بردمد از خاک وز آن خون بچکد
جز گیاه غم و اندیشه لیلی ندمد / دانه اشک که از دیده مجنون بچکد
دارم از اشک جگرگون جگری غرقه به خون / خواه ماند به درون خواه ز بیرون بچکد
در درون مایه غم گردد اگر خانه کند / وز برون سبزه اندوه دمد چون بچکد
چون شود گرم ز رخسار تو هنگامه حسن / خوی خجلت ز جبین مه گردون بچکد
به خیال در دندان تو گریم چه عجب / که ز نوک مژه ام لؤلؤ مکنون بچکد
خونبها چیست چو آن غمزه کشد جامی را / قطره می که تو را از لب میگون بچکد