جامی › شمارهٔ ۴۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار / یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار
چرخ با قد نگون سالی کشد دامن به خون / تا شبی آرد چنین فرخنده ماهی در کنار
تخم عشرت ز آب می روید به خاک میکده / ای که داری دسترس تخمی درین مزرع بکار
تشنه لب مردیم ساقی جرعه ای بر ما فشان / خشک شد کشت ای سحاب لطف بارانی ببار
شیشه صاف ار نباشد گو سفال دردباش / رند درد آشام را با این تکلف ها چه کار
حال ما در بزم رندان از می و شاهد خوش است / محتسب بهر خدا ما را به حال ما گذار
سر فرو بردن به دلق زهد جامی تا به کی / عید شد پای خمی گیر و به عشرت سربرآر