جامی › شمارهٔ ۴۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خطت فتنه ست و لبها فتنه انگیز / دلم زان فتنه خون و دیده خونریز
دلی آویخته زلفت ز هر موی / که را باشد چنین زلفی دلاویز
ز شکل قامتت شد کشته خلقی / تو را گر میل قتل ماست برخیز
تو چشمی و بود دود آفت چشم / ز دود آه مشتاقان بپرهیز
خوشم با محنت عشق تو آری / بود رنج محبت راحت آمیز
الا ای ماه تبریزی که چون خور / نشاید کرد در رویت نظر تیز
چو مولاناست جامی مست عشقت / تو با رخسار رخشان شمس تبریز