جامی › شمارهٔ ۴۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یاد بادت که ز من یاد نکردی هرگز / دل ناشاد مرا شاد نکردی هرگز
کردم آباد به صد خون جگر خانه چشم / جا درین منزل آباد نکردی هرگز
گوشت ای سیمبر از حلقه زرگشت گران / یا تو خود گوش به فریاد نکردی هرگز
بارها از لب خود عشوه شیرین دادی / فکر جان کندن فرهاد نکردی هرگز
یافتی بر سر ما منصب شاهی لیکن / کار بر قاعده داد نکردی هرگز
حسن ارشاد همین بس که در اطوار سلوک / جز به حسن خودم ارشاد نکردی هرگز
بنده جامی نکند از تو جز این آزادی / که ز بند غمش آزاد نکردی هرگز