جامی › شمارهٔ ۴۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس / کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوش / چون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس
از دلم شوق تو خیزد وز دلت مهر رقیب / آری از گل گل دمد وز سنگ خارا خار و خس
یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنم / تو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس
چون تنم گر بودی اندر ضعف تار عنکبوت / از همش بگسیختی باد پر و بال مگس
گر به تو فریاد من از ضعف نتواند رسید / ای همه فریادم از تو تو به فریادم برس
بر درش حرفی نوشتم بر کمال شوق دال / گر بود در خانه کس جامی همین یک حرف بس