جامی › شمارهٔ ۴۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نهادی لعل رخشان بر بناگوش / سهیل و ماه را کردی هم آغوش
در اشکم شد از عکس لبت لعل / منش در دیده جا کردم تو در گوش
تو را از هر طرف در گوش لعلی ست / چنان لعلی که از جان می برد هوش
مرا بر هر مژه لعلی ست اما / ازان خونی که در دل می زند جوش
ز لعلت گر کنم دریوزه کامی / به لؤلؤ لعل را گیری که خاموش
چه بودی کوهکن لعل تو دیدی / که کردی لعل شیرین را فراموش
ز لعلش چون نداری رنگ جامی / ز خون دل شراب لعل می نوش