جامی › شمارهٔ ۴۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم که شوق لبت داد شربت اجلش / به مهر خط تو شد مهرنامه عملش
چه جای طعن دلم را به مستی لب تو / چو داد باده ازین جام ساقی ازلش
کدام شیفته دل در کمند زلف تو بست / که عقل خنده نزد بر درازی املش
چو سنگ اساس جفا محکم است ازان دل سخت / کجا رسد ز نم چشم عاشقان خللش
خوشا مرقع صوفی که محتسب هر دم / کشد پیاله ز جیب و صراحی از بغلش
اگر چه در همه عمرش بدل نیافته ام / بس این که یافته ام همچو عمر بی بدلش
چو راند جامی ازان چشم آهوانه سخن / سرود بزم غزالان مست شد غزلش