جامی › شمارهٔ ۴۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرامان می رود آن شوخ و صد بیدل ز دنبالش / به خون غلطان ز ناوکهای چشم مست قتالش
ز من دامن کشان بگذشت بشتاب ای صبا از پی / بیفشان گرد ادبار من از دامان اقبالش
چو موری گشته ام از ضعف کو آن قوت بختم / که بینم خویش را روزی طفیل مور پامالش
شدم بی او ز مویی زارتر کو نامه بر مرغی / که بندم در میان نامه خود را بر پر و بالش
جوان و شوخ و خودکام است و باد خوبیش در سر / کجا در دل کند جا پند پیران کهنسالش
خطش نورسته ریحان است گرد چشمه حیوان / نشاید تخم آن ریحان به غیر از دانه خالش
به خون دیده صورت بست شرح حال خود جامی / که می گوید به آن سلطان خوبان صورت حالش