جامی › شمارهٔ ۴۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من که بس مبتلا بینمش / ازان شوخ در صد بلا بینمش
دل از وی نگه داشتن مشکل است / که شکلی عجب دلربا بینمش
رقیبانم از وی جدا ساختند / خدایا کز ایشان جدا بینمش
شب تیره هر کس به فکری و من / در آن غم که فردا کجا بینمش
خوش آن مه که یک ذره خرسندیم / نباشد اگر سالها بینمش
به ره چند سایم رخ آیا بود / که روزی بر آن پشت پا بینمش
ازان گشت بیگانه جامی ز خویش / که با درد عشق آشنا بینمش