جامی › شمارهٔ ۴۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش / تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
تا به کی زین بخت بی اقبال نادیده رخت / روی حرمان آورم در گوشه ادبار خویش
دیدنت دشوار و نادیدن ازان دشوارتر / چون کنم پیش که گویم قصه دشوار خویش
بزم وصلت بهر پاکان است من زیشان نیم / چون سگانم جای ده در سایه دیوار خویش
ای ز سوز عاشقان حسن تو را بازار گرم / تا کیم سوزی برای گرمی بازار خویش
از خدنگ خود چو نی سوراخها کن سینه ام / تا دهم یک دم برون درد دل افگار خویش
کار جامی عشق خوبان است و هر سو عالمی / در پی انکار او و او همچنان در کار خویش