جامی › شمارهٔ ۵۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چند فروزم چراغ از علم آه خویش / بزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش
بیرهی از حد گذشت تیغ سیاست بکش / درد سر عاشقان دور کن از راه خویش
هر که به میم دهانت چشم گشاید چو «هی » / میل کشم به دیده اش از «الف » آه خویش
شیخ سحرخیز یافت ذوق شراب صبوح / ساخت دعای قدح ورد سحرگاه خویش
ذکر قدت در چمن رفت به بانگ بلند / سرو خجالت کشید از قد کوتاه خویش
دل ز سجود درت مرتبه قرب یافت / بنده ز خدمت شود خاصگی شاه خویش
روی نکوی تو خواست جامی ازین پس مدار / دور ازین خاک در روی نکوخواه خویش