جامی › شمارهٔ ۵۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش / ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
زاهد که جا به گوشه محراب می کند / گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش
حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن / از پرده های دیده من زیر پای خویش
کوته فتاد رشته عمرم خدای را / یک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش
دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیش / بلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش
از خویش و آشنا همه بیگانه گشته ام / تا دیده ام سگان تو را آشنای خویش
تو پادشاه حسنی و جامی گدای تو / ای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش