جامی › شمارهٔ ۵۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش / کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز / کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا / خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش
چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم / کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش
تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق / برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش
گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری / بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش
قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش / زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش