جامی › شمارهٔ ۵۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کی کنم با کان گوهر درج لعلت را عوض / لعل تو مقصود بالذات است و جوهر بالعرض
نیست مردن آنکه افتد غرقه خون صید تو / بلکه مسکین می دهد تیر تو را جان در عوض
تن مریض شوق تیغ توست بگذر بر سرش / چون به دست توست جان من علاج این مرض
گفته ای خواهم اسیری را نشان تیر ساخت / زین سخن امید می دارم که من باشم غرض
عشق تو آمد بلا آرام من در عشق صبر / لا لبلواک انقطاع لا لصبری منقرض
می کنم عض انامل بی لب نوشین تو / نیست زان حلوا انامل را نصیبی غیر عض
نیست بی جوهر عرض را جامی امکان وجود / لعل جانان جوهر آمد جان مشتاقان عرض