جامی › شمارهٔ ۵۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از لب میگون تو پرهیزگاران را چه حظ / لذت می مست داند هوشیاران را چه حظ
ای امید ما همه از تو به نومیدی بدل / غیر نومیدی ز تو امیدواران را چه حظ
یافت با سنبل ز جعد مشکسایت شمه ای / ورنه از طوف چمن باد بهاران را چه حظ
خاک پایت گر نباشد جای بالین زیر سر / بر سر کوی تو شبها خاکساران را چه حظ
گرنه هر سو بلبلی چون من زند دستان شوق / از بهار خوبی آخر گل عذاران را چه حظ
من ز بخت خود لگد کوبم به راه آن سوار / ورنه از آزردن موران سواران با چه حظ
دیده بی خواب جامی گشت ازان رخ بهره مند / از فروغ مه به جز شب زنده داران را چه حظ
دیده بیخواب جامی گشت ازان رخ بهره مند / از فروغ مه بجز شب زنده داران را چه حظ