جامی › شمارهٔ ۵۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ / باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ
می رود با آه آتشاک دل در زلف تو / همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ
شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان / در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ
از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ / خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ
ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای / زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ
وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار / از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ
شعله های آه جامی نیست جز ایام هجر / هر کس آری بهر شبهای سیه دارد چراغ