جامی › شمارهٔ ۵۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف / قل لهم ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف
جرعه ای کز ساغر اهل صفا ریزد به خاک / خاک آن بر خون ارباب ریا دارد شرف
نکته عرفان مجو از خاطر آلودگان / گوهر مقصود را دلهای پاک آمد صدف
عشوه ساقی برد از کف عنان عقل و هوش / چون به بزم دردنوشان جام می گیرم به کف
غمزه خون ریز او چون تیغ لا تامن کشید / لعل جان بخشش دهد پنهان نوید لاتخف
آمد آن رخ فتنه دور قمر ای دل بکوش / تا چو مشکین زلف او زان فتنه باشی بر طرف
کی نظر بازی تواند با بتان غمزه زن / هر که چون جامی نشد سهم حوادث را هدف