جامی › شمارهٔ ۵۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون تو در شهر مهی از من دلداده چه لایق / که نباشم به سر کوی تو آشفته و عاشق
آن که با روی نکو داد تو را پایه عذرا / چه عجب گر دهد از عشق مرا منصب وامق
گو طبیبم ز غم عشق تو پرهیز مفرما / که مزاج من بیمار به عشق است موافق
دل و جان بسته زلفت به رخت مهر چه ورزم / عشق را شرط نخستین چه بود ترک علایق
جیب جان هر سحری می درم از مهر جمالت / نیست جز صبح درین قصه مرا شاهد صادق
گشتم از عشق تو بیمار گذر کن به سر من / کین مرض را نتوان یافت طبیبی چو تو حاذق
جامی از صدق وفا دل به نگاری ده و بگسل / ز حریفان ریایی و رفیقان منافق