جامی › شمارهٔ ۵۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برانم از عقب کوچ کرده خود بوک / زند جمازه سعیم به خیمه گاهش چوک
کجا به خیمه گه او رسد جز آن رهرو / که گامزن چو جهاز است و بارکش چون لوک
ز آفتاب رخش دور مانده ام شاید / اگر کبود کنم جامه چون فلک زین سوک
ز فرق ساخته پای و ز تاج زر نعلین / ملوک بهر سلوک رهش بلوک بلوک
غریق لجه عرفان خموش چون ماهی / به هرزه نعره زنان واعظ از کناره چو غوک
ز کف مده سر رشته که پیرزن داند / کز اوست گردش چرخ وز چرخ گردش دوک
مکن مبالغه در شرح درد دل جامی / مباد کلک تو را خون فرو چکد از نوک