جامی › شمارهٔ ۵۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ / همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ
جنگ من این همه با بخت از آن ست که تو / با همه صلح کنی با من دلسوخته جنگ
سر زلف تو به دست دگران می بینم / وه که سررشته اقبال برون رفت ز چنگ
گریه نقش خط سبز تو نبرد از دل ما / نشود پاک به شستن ز رخ آینه زنگ
عاقبت وادی هجر تو به پایان آمد / گر چه شد بارگی صبر در آن بادیه لنگ
گر نه صیاد ازل خواست شکار دل ما / چون کمان ساخت ز ابروی تو وز غمزه خدنگ
جامی دلشده را جام دل آن روز شکست / که درآمد به سر کوی تواش پای به سنگ