جامی › شمارهٔ ۵۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل / اما رایت الی الرب کیف مد الظل
وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی ست / اگرچه پیش خرد باشد این سخن مشکل
لقب نهند بلی آفتاب را سایه / چو از صرافت اشراق خود شود نازل
حکیم ضؤ دویم گفت سایه را هشدار / مباش همچو وی از مغز این سخن غافل
فروغ مهر به روی زمین بود سایه / میانشان چو شود فی المثل کسی حایل
وجود قابل شرط کمال اسمائی ست / وگرنه ذات نباشد به غیر مستکمل
قبول و فعل دو وصفند ناشی از ذاتی / که هست جمله شئون و صفات را شامل
ز روی کثرت باطن که ممکنش لقب است / بود همیشه قبول و تاثرش حاصل
ز روی وحدت ظاهر که واجبش صفت است / بود هماره در اعیان مؤثر و فاعل
خداست در دو جهان هست جاودان جامی / وما سواه خیال مزخرف باطل