جامی › شمارهٔ ۵۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل / المرء لایزال عدوا لما جهل
تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد / بویی ز کفر او شود از دین خود خجل
محضر به خون اهل صفا می زند رقم / این رقعه بر جهالت او بس بود سجل
آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست / از طبع منحرف مطلب خلق معتدل
ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است / تا هست مهل باده صافی ز کف مهل
آن جام می بیار که از لوح اعتبار / سازد غبار هستی موهوم مضمحل
باشد که مرتفع شود از آفتاب می / آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل
جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش / نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل
مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت / یا طالب الوصول تجرد لکی تصل