جامی › شمارهٔ ۵۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل / که به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل
خون شد از رشک گلم دل، بنشین پیش دو چشم / که بشویم گلت از پای به خونابه دل
میل سیل مژه ام می کنی آری باشد / طبع ارباب کرم جانب سایل مایل
جاه و تمکین تو را هیچ گزندی مرساد / چون به سر وقت گدایان گذری مستعجل
جان ازان پاکتر آمد که بگیرد گردی / دامنش را چو کند در تن خاکی منزل
اینقدر لطف بس از جانب لیلی که گهی / به سر تربت مجنون گذراند محمل
تا غلام تو شد ای خسرو خوبان جامی / قاضی عشق به آزادی او بست سجل