جامی › شمارهٔ ۵۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کل ما فی الکون وهم او خیال / او عکوس فی مرایا او ضلال
لاح فی ظل السوی شمس الهدی / لاتکن حیران فی تیه الضلال
کیست آدم عکس نور لم یزل / چیست عالم موج بحر لایزال
عکس را کی باشد از نور انقطاع / موج را چون باشد از بحر انفصال
عین نور و بحر دان این عکس و موج / چون دویی اینجا محال آمد محال
رهروان عشق را بنگر که چون / هر یکی را بر دگرگونه ست حال
آن یکی در جمله ذرات جهان / دیده تابان آفتابی بی زوال
وان دگر ز آیینه هستی عیان / دیده مستورات اعیان را جمال
وان دگر در هر یکی آن دیگری / دیده من غیر احتجاب واختلال
خرم آن عاشق که با سلطان عشق / می خرامد در نهایات الوصال
کلمینی یا حمیرا کرده ورد / با لب میگون آن شیرین مقال
وز ملال زلف پر آشوب او / گفته با خالش ارحنی یا بلال
لب ندانم جز لب بحری که کرد / گوهر از قعرش سوی لب انتقال
ظلمت کونم غرض باشد ز زلف / نقطه ذاتم مراد آمد ز خال
گفت و گو تا چند جامی لب ببند / حال می باید چه سود از قیل و قال
گر درون سینه داری گوهری / چون صدف در قعر بنشین گنگ و لال