جامی › شمارهٔ ۵۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن ماهرو که چشم من است و چراغ دل / دردا که سوختم ز فراقش به داغ دل
خاطر به فکر غیر مجو لذت غمش / عشرت کجا توان چو نباشد فراغ دل
گم گشت با نشانی داغش دل از برم / آورده ام به زلف وی اکنون سراغ دل
تا بسته ام خیال خط و عارضش مرا / ریحان و لاله می دمد از باغ و راغ دل
هر غنچه کان به سینه ز پیکان او دمید / ما را شکفت صد گل راحت ز باغ دل
عمری ست بر گذار نسیم عنایتیم / باشد که بوی وصل وزد بر دماغ دل
جامی بدان امید که آید خیال دوست / هر شب به کنج سینه فروزد چراغ دل