جامی › شمارهٔ ۵۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امروز ز شوقت همه سوز و همه دردم / نادیده رخت زین سر کو بازنگردم
بیهوده بود هر غم و دردی که نه عشق است / هرگز من بیدل غم بیهوده نخوردم
از گونه زردم زندم چهره اگر اشک / هر لحظه جگرگون نکند گونه زردم
روی دل من سوی بتان بود همیشه / چون روی تو دیدم ز همه رو به تو کردم
گلهای چمن را خطر از باد خزان است / ای شاخ گل تازه بترس از دم سردم
گر تو ننشینی به من این بس که نشیند / روزی که شوم خاک به دامان تو گردم
جامی به هوایت غزلی گفت دلاویز / مضمون غزل آنکه به سودای تو فردم