جامی › شمارهٔ ۵۹۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نادیده رخت عمری سودای تو ورزیدم / فارغ ز تو چون باشم اکنون که رخت دیدم
تا ساخت مرا در دل مهر رخ تو منزل / دل از همه برکندم مهر از همه ببریدم
هر جا که به بزم می برخاست نوای نی / دمساز شدم با وی وز شوق تو نالیدم
هر خار غمی کز دل خواهم کشم ای گلرخ / زان خار کنم سوزن کز خاک درت چیدم
از ضعف شدم مویی نگذشت دمی بر من / کز آتش عشق تو بر خویش نپیچیدم
تو کعبه مقصودی عیبی نبود بر من / گر رو به تو آوردم یا گرد تو گردیدم
ذوقی دگر است این بار اشعار تو را جامی / هرگز ز نی کلکت این زمزمه نشنیدم