جامی › شمارهٔ ۵۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو آنم دسترس نبود که روزی دامنش گیرم / روم باری به حسرت زیر بار توسنش میرم
من ار بار سفر می بندم از خاک درش باری / تو باش ای جان که خواهی از سگانش عذر تقصیرم
پس از مردن به خاکم گر زیارت آیی ای محرم / مخوان جز نام آن بت کان بود اخلاص و تکبیرم
چو عشق آن سوار آرد جنون ای همدم مشفق / خدا را ز آهن نعل سمندش ساز زنجیرم
نه تاب هجر و نی یارای وصل آوه چه حال است این / برآی ای زار مانده جان ز تن کاین ست تدبیرم
چو من اینجا به جان درماندم از سودای بدکیشی / چه سود ای قصه خوان افسانه خوبان کشمیرم
مگو جانا که هستی جامیا سلطان وقت خود / سگ کوی توام آخر مکن زین بیش تحقیرم