جامی › شمارهٔ ۵۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم / نه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم
چنان در مهر آن خورشید خو کردم به تنهایی / که گر دستم دهد از سایه خود نیز بگریزم
هوس دارم که ریزد خون من امروز تا فردا / بهانه سازم آن را دست در دامانش آویزم
علاج خویش پرسیدم طبیب عشق را روزی / ز فکر عقبی و سودای دنیی داد پرهیزم
نمی خواهم ز غیرش در جهان دیار ازان هر دم / ز سیلاب مژه چون نوح طوفانی برانگیزم
چو فرهادم ازان بر سینه باشد کوه درد و غم / کزان شیرین دهان نبود میسر غنچه پرویزم
مگویید ای نکوخواهان کزان بدخو ببر جامی / معاذالله اگر از وی ببرم با که آمیزم