جامی › شمارهٔ ۶۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من غایبانه عاشق آن روی مهوشم / بی منت نظر به خیالی ازو خوشم
شد شوق تو فزون به تماشای سرو و گل / بالا گرفت ازین خس و خاشاک آتشم
غش می کنم به یاد لب لعل دلکشت / از جام دور می نرسد باده بی غشم
وصلت به هیچ نقش میسر نشد مرا / صد بار چهره گر چه به خون شد منقشم
چشم امل به چشمه کوثر چرا نهم / از جام نیم خورد تو گر جرعه ای چشم
جامی ز زر و گوهر اگر جیب من تهی ست / حاشا که فکر بیهده دارد مشوشم
این بس مرا که شد صدف در شاهوار / گوش زمانه از گهر نظم دلکشم