جامی › شمارهٔ ۶۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم / حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
زارم از هجر تو کو بخت که همراه صبا / خویش را چون خس و خاشاک به کویت فکنم
تا رسیدی به من آواز سپاه تو گهی / وه چه بودی به سر راه تو بودی وطنم
جان ندانم که دگر جای کجا خواهد ساخت / این چنین کز غم و اندوه تو بگداخت تنم
شد چنان قالبم از ضعف که گر درنگری / هیچ چیزی نشود دیده به جز پیرهنم
روی در کوی عدم کرده ای ای پیک صبا / یادگاری سخنی چند رسان زان دهم
تاری از پیرهنش بهر خدا سوی من آر / تا بدوزند بدان از پس مردن کفنم
من که در زندگی از خیل فراموشانم / چون بمیرم که کند یاد در آن انجمنم
جامیا آنچه من از جام غمش کردم نوش / چه عجب زانکه نباشد خبر از خویشتنم