جامی › شمارهٔ ۶۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هستم ز جان غلامت اما گریز پایم / صد بارم ار فروشی بگریزم و بیایم
گاهم رقیب خوانی گاهی سگ در خود / آن نام را نخواهم وین لطف را نشایم
دل را صبوری از تو یک لحظه نیست ممکن / صد بارش آزمودم دیگر چه آزمایم
بست از تف دلم زنگ آیینه وار گردون / اکنون ز صیقل آه آن زنگ می زدایم
هرگه به قصد قتلم تیر جفا گشایی / بهر بقای عمرت دست دعا گشایم
هر چند با سگانت خوش نیست خودنمایی / خود را ز خیل ایشان هر لحظه می نمایم
هر دم مگو که جامی تا کی سخن گزاری / از شوق توست جانا کین نغمه می سرایم